يحيى دولت آبادى
309
حيات يحيى ( فارسى )
برادرم بديدن حاج سيد محمد پسر امام جمعه طهران كه تازه از نجف آمده ميروم و نميخواهم بداند بواسطه تحصن در بهارستان يا خوف از گرفتارى بديدن او نرفتهام هركس در آن مجلس مرا ميبيند خاصه كسانى كه از قضاياى باغشاه و خطرناكى اوضاع براى من اطلاع دارند حيرت ميكنند كه من بيملاحظه بيك مجلس عمومى وارد شدهام خصوصا كه بقزاقان دستور داده شده است چند نفر از متحصنين را اگر در خارج بهارستان ببينند با گلوله بزنند و نگارنده يكى از آنها است و چون ببهارستان برميگردم ملك المتكلمين ميگويد عجب است از شما كه بدون هيچ ملاحظه ميرويد و ميآئيد بعد ميخندد و ميگويد معلوم مىشود اطمينانى حاصل كردهايد ميگويم اينچه خيال است از كجا اطمينان دارم اطمينان من به قوت قلب خودم است شما هم خوب نميكنيد يكجهت اينجا توقف كرده هيچ بيرون نميرويد ميگويد آخر تقصيرات هم درجه دارد بعضى تقصيرشان كمتر است و بعضى بيشتر البته شما به قدر من مقصر نيستيد سخن باينجا قطع مىشود بواسطه اين مذاكره و دلجوئى از دوست خود كه بينهايت پريشاناحوال است شب دوشنبه را در بهارستان ميمانم نيم ساعت بغروب مانده وزراء مايوس از اصلاح ميروند تقىزاده بنگارنده ميگويد كميسيون بايد منعقد شود مذاكرات لازم هست در حالتى كه آثار دهشت و اضطراب از بشرهاش ظاهر است نه تنها او بلكه همه اضطراب داريم و تصور مىشود همانشب ما را در بهارستان دستگير خواهند كرد ميآيم رفقا را پيدا كنم ميبينم ملك المتكلمين كنار نهر آب در آخر باغ روى فرشى با يكنفر ديگر نشسته پهلوى آنها مينشينم و ميرزا جهانگير خان را واميدارم رفقا را جمع كرده كميسيون منعقد گردد در اينحال حسنخان امين الملك از مجلس درآمده به طرف ما ميآيد كه از در آخر باغ بيرون برود چشمش بما ميافتد از دور سلام كرده ميگويد حال ميكنيد ميگويم بلى شما هم بيائيد بنشينيد حال كنيد شما اينجا چه ميكنيد امين الملك از اين سئوال وحشت مىكند چون خيال مجاهدين را روز پيش دربارهء خود شنيده بوده است تصور مىكند ميخواهيم او را توقيف نمائيم ملك المتكلمين ميگويد بودن ايشان در بهارستان مثل بودن من است در باغشاه امين الملك از اينحرف بيشتر انديشه مىكند در اينحال من دست او را گرفته